تبليغاتX
بزرگترین و بهترین وبلاگ پارسیان

بزرگترین و بهترین وبلاگ پارسیان

چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

من باید چیکار کنم


من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی

 

دردم رو به کی بگم ای که برایم نفسی

 

 

 

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی

 

تو خیال نکن که جای تورو میگیره کسی

 

 

 

تو با یک بهت غریبانه ی معصوم

 

تو با یک نگاه عاشق ولی مظلوم

 

 

 

نمی دونم این گناه چه کسی بود

 

که به ناباوری عشق شدی محکوم

 

 

 

پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید

 

در مه آلوده ی شب آخر جاده رسید

 

 

 

وقتی از نا باوری قلب توپژمرده شد

 

سخته....از دریای عشق حتی یک قطره چشید

 

 

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 21:45  توسط shiva  | 

از تو مهربانتر کیست


از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

ترانه می خواند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

 دلم روشن می کند؟

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 21:43  توسط shiva  | 

داستانهاي كوتاه و خواندني

یک بستنی ساده
پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت




دو فرشته

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:11  توسط shiva  | 

زمانهای قديم...

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود و

فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

                         
+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:8  توسط shiva  | 

كسي كه هزار سال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. 

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... 

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. 

و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:3  توسط shiva  | 

خوابي ديدم ...

 

I had a dream...

I dreamed i was walking along the beach with God . Across the sky flashes scenes from my life. For each scene,i noticed two sets of foot prints in the sand.one belonging to me, and the other to God. When the last scene of my life flashed before me,i looked back at the foot prints in the sand. I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints. I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.This really botherd me so i questioned God about it.

God,you said that once i decided to follow you, you'd walk with me all the way. But i have noticed,that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints. I don't understand why when i needed you most,you would leave me.

God replied,my precious,precious servant, i have you and i would never leave you. During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints, it was when,that i carried you.

***********************************

خوابي ديدم ...

 خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم

بر پهناي آسمان صحنه هايي از زندگيم برق ميزد

در هر صحنه , دو جفت پا روي شن ديدم

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم .

متوجه شدم كه چندين بار درطول مسير زندگيم

فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است

همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين

و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است

اين واقعا برايم ناراحت كننده بود

و درباره اش از خدا سوال كردم :

خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم ,

درتمام راه با من خواهي بود .

ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم

فقط يك جفت جاي پا وجود داشت .

نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي?

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم ,من در كنارت هستم

و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمونها و رنجها , فقط يك جفت جاي پا ديدي

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم .

 

                

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:2  توسط shiva  | 

دو دوست....

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند.
يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن
هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.

 تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي
خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش
شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره
اي سنگي اين جمله را حك كرد: «
امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن
جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟»
ديگري لبخندي زد و گفت: «
وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي
صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي
كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد
+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:2  توسط shiva  | 

میخهای روی دیوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

               

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 19:1  توسط shiva  | 


+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 2:42  توسط shiva  | 

به نام خداوند مهربان

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمام مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درختُ

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی ته آن کوچه که او پشت بلوغُ سر بدر

  می آوردُ

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضاُ خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ُ جوجه بردارد از لاله نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 2:37  توسط shiva  | 

اگر کسی را دوست داری؟


شکسپیر: اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.

دانشجوی زیست شناسی: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... او تکامل خواهد یافت.

دانشجوی آمار: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است.

 دانشجوی فیزیک: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.

دانشجوی حسابداری: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست.

دانشجوی ریاضی: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن.

دانشجوی کامپیوتر:اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگربرگشت، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی.

دانشجوی خوشبین: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن...نگران نباش بر می گردد.

دانشجوی عجول: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ...اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن.

دانشجوی شکاک: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت، از او بپرس "چرا "؟

دانشجوی صبور: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برنگشت، منتظرش بمان تا برگردد. 

دانشجوی شوخ طبع: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، این کار را مرتب تکرار کن.

 

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 2:5  توسط shiva  | 

سخنان زیبا

« شاملو »
“شايد انسان سرانجام بتواند روزي دنيايي شايسته ي نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمي دهد ، مسلم است، ولي ما به اميد زنده ايم.”

« دكتر شريعتي »
” خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر آن که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق نیز برتر است .”

  «حكيمي » 

را از “عشق” پرسيدند ، گفت :
” پرنده اي است كه چيزي بر نمي چيند ، مگر دانه قلب را ! “

 « فرشته »

از سنگ پرسيد : چرا از خدا نمی خواهی که تو رو انسان کنه؟
سنگ گفت : هنوز آنقدر سخت نشدم که انسان بشم.

« خداوند »

به ما قلب داد برای بخشیدن٬ دستانی برای هدیه کردن و

وجدانی برای انسانیتو  ارزش نهادن.

 

« سعی کنیم دوستان خوبی برای هم باشیم و دوست بداریم لحظه ها را و پیوندمان را با دوستی مستحکم کنیم »

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 18:45  توسط shiva  | 

قصه !

یه روز یه شاهزاده خانمی داشت تو باغ قصرش قدم میزد که یکی از سربازهای قصر می بیندش و یک دل نه صد دل عاشقش می شه ...

شاهزاده خانم بهش می گه یه شرط داره!

اگه صد شبانه روز زیر پنجره ی اتاقم نگهبانی بدی؛طوری که من هر بار که نگاه می کنم تو رو اونجا ببینم،باهات ازدواج می کنم!

سرباز از همون شب شروع می کنه به نگهبانی دادن... صبح تا شب،شب تا صبح زیر پنجره ی اتاق شاهزاده خانم یه لنگی! کشیک می ده...

باد و بارون،گرما و سرما،برف و بوران... هیچی مانعش نمیشه...

شاهزاده خانمم خب یه حرفی زده بود،فکرشو نمی کرد که سرباز این کارو بکنه...

خلاصه مهر سرباز به دلش میُفته...

شب نودونهم که میشه،شاهزاده خانم دستور می ده که تمام قصر رو آذین کنن...

سرباز میدونسته که فردا قراره داماد قصر بشه ...

شب آخر پستش رو ول می کنه و میره ...

میره و میره و میره ...                                                         

میشه قصه !       

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 18:43  توسط shiva  | 

خدایا

خدایا سراپای وجودم سرشار از حس توست ، حس زیبای عشق، حس آزادی،

 حس رهایی، حس پرواز، حس نَفَس، حس نَفَس

وای که چه حسی است حس نَفَس

خدایا تا اعماق وجودم پر حس عشق و نَفَسَم

عشق به معبود یکتای خودم، عشق به خالقم، عشق به عشقم.

حس عشق، همه ما آدمها می تونیم عاشق باشیم، عشق واقعا حس قشنگی.

خدایا، خدایا دعا می کنم ، دعا می کنم این حس زیبا رو توی دل همه بنده هات بیدار کنی.

این حس زیبا و وصف نشدنی رو، دعا میکنم همه ما بنده ها این حس رو

برای همیشه داشته باشیم، برای همیشه

حس عشق، عشق به خدا

 

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 18:41  توسط shiva  | 

غریبم

غریبم

 

وقتی چشمانم به آینه دروغ میگوید

 

من همان شاعر

 

کوچه های مبهم زندگی آواره خویشم.....

 

می روم

 

تا جستجوی سایه گذشته ها

 

ولی زمانه ارام میگوید

 

    "دیر است" 

 

دیگر خودم هم تحمل

 

توجیه های سمج افکارم را ندارم

 

با خورشید بیگانه ام

 

اری خورشید

 

همان اهنگ بی منت طلوع

 

من او را شناختم

 

اما نه حالا.....

 

ای عقربه های هشدار

 

من کجای این

 

سپید آلود شب خوابم

 

درهای ذهنم

 

به سوی هر مهمان عقل بسته اند

 

و دختر شعر

 

بازیچه غمهای بی خیالی است

 

میخواهد بگریزد ولی نمیتواند

 

او چه کند

با تزویر دورنگی عشق؟؟؟


+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 4:9  توسط shiva  | 

حرف هاي زيبا


يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد :
چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست هم حاضران بالا رفت . سخنران گفت : بسيار خوب ، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخوام کاري بکنم .
سپس در برابر نگاه هاي متعجب ديگران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد :
چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داسته باشد ؟
و باز دستهاي همه حاضران همه بالا رفت. اين بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن
را روي زمين کشيد . بعد اسکناس را برداشت و پرسيد :
چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : با اين همه بلاهايي که من بر سر اين اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد : در زندگي واقعي هم همين طور است . ما در بسياري موارد تصميماتي که ميگيريم و يا با مشکلاتي که رو به رو ميشويم ، خم ميشيم ، مچاله ميشم
و لگد مال ميشيم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم ، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اينکه چه بلايي سرمون اومده ، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم
و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند ، آدم پر ارزشي هستيم





+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 4:4  توسط shiva  | 

شقايق

 

شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،

حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،

شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.

چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد

و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست،

به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي

دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست

خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد

کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت.

اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل

ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد.













+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 3:24  توسط shiva  |